خيلي وقته كه چيزي ننوشتم .يعني هر كاري مي كنم
كه نوشتن ام بياد ، نمياد.
شده ام عين عين القضات كه مي دانست نانوشتن اش ،
بهتر است تا نوشتن .
با خودم فكر مي كنم چه بنويسم كه توي اين روزگار غريب ،
هم حرف دلم رو زده باشم و هم حرمت قلم رو نگه داشته باشم .
اما مي بينم نمي شه . نمي شه هم درد دل كرد و هم
حرمت قلم رو نگه داشت . واسه همين هم از درد دل
مي گذرم كه حرمت جوهر قلم ، خيلي بيشتر از درد من و توست .
باران
بهانه ای است
برای
گریستنی
که
ردی از اشک هایت
بر چهره نمانند .
همه آدم ها از بازي با تو لذت مي برند .
تصميم بگير كه ،
مي خواهي هم بازي شان باشي
يا اسباب بازي شان .
نمي دانم چرا در تمام طول تاريخ و از بين
تمامي اسطوره ها و افسانه هاي آن ،
فقط ابراهيم است كه " پدر ايمان " است .
و اين ايمان ، چه فرزند سعادتمندي است
كه پدري چون ابراهيم دارد .
آنگاه كه اسماعيل را به مسلخ مي برد ،
نه دست اش به لرزه مي افتد و نه دلش مي لرزد .
آرام و با طمانينه ، تيغه تيز كارد را بر گلوي
دوست داشتني ترين اسماعيل وجودش مي گذارد
و فشار مي دهد اما ...
و اينچنين است كه " پدر ايمان " مي شود
و ايمان تاريخ را سرافراز مي كند .
عيد قربان ، عيدي است كه به هيچ دين ، مذهب
و يا آييني تعلق ندارد اما متعلق به همه
اديان ، مذاهب و آيين ها هم مي باشد .
عيد قربان ، يعني عيد اثبات ايمان كه البته
با كشتن گوسفند به دست نمي آيد .
عيد قربان ، يعني قرباني كردن "خود نفساني "
در برابر "خود انساني "
عيد قربان ، يعني قرباني كردن " گوسفند درون "
در برابر خداگونه اي در هيات انسان .
تاريخ را بايد فلاسفه بنويسند
و
فلسفه را مورخان .
در اين صورت است كه
تحريف ها كمتر خواهند شد .
دست ها دو گونه اند :
دست هايي براي دعا ،
و دست هايي براي نفرين .
بنگر تا دست تو براي دعا برآسمان است ،
يا براي نفرين !
شب كه ما آدم ها خوابيم ،
زنگ راحت خداست ...........
جهاني بزرگ
در سر كوچك توست .
درون سركوچك ات را زيبا كن
تا جهاني بزرگ را زيبا ببيني .
و تنها انسان است
كه انسان نيست !
من
مي ترسم
پس
هستم ...